تبلیغات

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بوستان پارسی - داستان کوتاه «ننگ بی پولی» از آقای ایرج پزشکزاد
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391

این داستان یکی از زیبا ترین و طنز ترین داستان ها از آقای ایرج پزشکزاد است. پیشنهاد می کنم که حتما آن را بخوانید. 

این داستان کوتاه در قالب طنز نوشته شده است و مشکلات مالی و مخفی کاری های یک خانواده را به خوبی و به زیبایی توصیف کرده است. این نمونه ادبی ، مثال بسیار زیبایی از آرایه تعلیق است.

آرایه تعلیق به معنای این است که در طول داستان به صورت تدریجی قضایای اتفاق افتاده در داستان توسط نویسنده برای خواننده آشکار شود.

نویسنده : ایرج پزشکزاد


برای مشاهده داستان ننگ بی پولی به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

 


ابوالفتح خان آشنای ما یك خانه به هشتاد و پنج هزار تومان خریده بود. البته امروز دیگر خانه هشتاد و پنج هزار تومانی چیزی نیست كه قابل صحبت باشد ولی دوستان و بستگان او این حرفها را نمی فهمیدند و «سور» می خواستند .ابوالفتح خان سور به معنی واقعی نداد ولی یك روز ده پانزده نفر از آشنایان نسبی و سببی را برای صرف چای و شیرینی به خانه دعوت كرد. همان طور كه حدس می زنید بنده هم جزء این عده بودم. چون میهمانی به مناسبت خرید خانه بود طبعاً تمام مدت صحبت در اطراف خانه دور می زد یكی یكی مهمانان را در اطاقها گردش می دادند و ابوالفتح خان و زنش شمس الملوك می گفتند و تكرار می كردند. 
ـ این خانه را مجبور شدیم بخریم و گرنه خانه شش هفت اطاقی برای ما كم است یك خانه رفتیم بخریم به صد و چهل هزار تومان ولی حیف كه یك روز زودتر خریدندش. 
  در همان موقعی كه صاحبخانه و زن و خواهر زنش از دارایی خود داد سخن می دادند و هشتاد و پنج هزار تومان را دون شأن خود می دانستند دختر ابوالفتح خان به عجله وارد شد و در گوش مادرش چیزی گفت. 
  شمس الملوك آهسته موضوع را با شوهر و خواهر خود در میان گذاشت. رنگ از روی آنها پرید به فاصله یكی دو دقیقه هر سه بیرون رفتند من حس كردم یك واقعه غیر عادی اتفاق افتاده است چون پسر ابوالفتح خان با من میانه خوبی دارد كنارم نشسته بود ماوقع را پرسیدم سر را جلو آورد و آهسته گفت: 
   ـ‌با تو كه رودروایسی ندارم. مامان و آقاجون به همه گفته اند خانه را هشتاد و پنج هزار تومان خریده اند در صورتی كه كمتر از این قیمت خریده اند. عمه جان مامانم موقع معامله تصادفاً توی محضر بود و فهمید كه خانه را چقدر خریده اند آقا جان و مامان خیلی سعی كرده بودند كه عمه جان بو نبرد امشب عده ای اینجا هستند چون بقدری فضول هستند كه اگر بیاید پته آنها را روی آب می اندازد و حالا علت ناراحتی آقا جان و مامان این است كه خبر شده اند عمه جان از سر خیابان به طرف خانه ما می آید. 
 ـ ممكن نیست از او خواهش كنند كه .......
ـ تو عمه جان را نمی شناسی اصلاً گوشش به این حرفها نیست و اگر بفهمد كه ما قصد پنهان كردن قیمت حقیقی خانه را داریم مطلب را پشت رادیو می گوید......
  در این موقع در باز شد و یك پیرزن هفتاد و چند ساله زبر و زرنگ ولی بدون دندان با روسری سفید وارد شد و بعد از سلام و علیك گرم با همه و بوسیدن اكثریت حضار، نشست و شروع به خوردن كرد و با دهن پر، از اینكه دعوتش نكرده بودند و خودش خبر شده بود بود گله كرد. رنگ روی شمس الملوك مثل دیوار شده بود. 
عمه جان گفت: 
ـ مرا باید زودتر از همه دعوت می كردید چون من وقتی توی محضر سند را می نوشتند حاضر بودم ......
شمس الملوك و خواهرش میان حرف او دویدند و با هم گفتند: 
ـ عمه جان چرا شیرینی میل نمی فرمائید؟ 
خلاصه مدتی دو زن بیچاره قرار و آرام نداشتند. دائماً مواظب عمه جان بودند چون زن سالخورده پر حرف هر مطلبی را عنوان می شد صحبت را به موضوع خانه می كشید. حتی یك بار هم عمه جان بلامقدمه با دهن پر گفت: 
ـ خانه باین قیمت .......
بیچاره خواهر شمس الملوك از فرط دستپاچگی حرفی پیدا نكرد كه صحبت او را قطع كند شروع به دست زدن و خواندن «انشاالله مبارك بادا»‌كرد عمه جان با تعجب پرسید كه چرا «یار مبارك بادا» می خواند. شمس الملوك و خواهرش نگاهی به هم كردند شمس الملوك گفت: 
ـ عمه جان مگر نمی دانید كه دختر برادر ابول را همین روزها نامزد می كنند. 
عمه جان از طرح مسئله قیمت خانه موقتاً منصرف شد ولی میزبانان دیگر به مهمانان توجهی نداشتند و تمام فكرشان این بود كه جلوی زبان عمه جانم را بگیرند ولی عمه جان یك جمله در میان به طرف مسئله قیمت خانه حمله می برد عاقبت شمس الملوك بعد از چند لحظه مشاوره زیر گوشی با خواهرش گفت: 
ـ راستی عمه جان حمام خانه ما را ندیده اید......
 ـ به به ماشاالله حمام هم داره؟ زمینش هم گرم میشه؟ 
ـ بعله ...الان هم گرمه اگر بخواهید سرو تن لیف بزنید هیچ مانعی ندارد. 
بعد از یك ربع اصرار عمه جان را راضی كردند به حمام برود. وقتی از اطاق خارج شد میزبانهای ما نفس راحتی كشیدند. و دوباره مهمانی جریان عادی خود را بازیافت. من به فكر فرو رفتم.
  این درد و مرض فقط مال ابوالفتح خان و خانواده او نیست. این گزاف گویی و پز بی جا دادن از درد بدتری سرچشمه می گیرد و آن درد عار و ننگ از بی پولی است كه هیچ جای دنیا به این حد و به این شكل نظیر ندارد. مردم، بی پولی و نداری را چنان ننگ می دانند كه حاضرند هزار بدبختی را متحمل شوند و كسی فكر نكند و نگوید كه پول ندارند و آنهایی كه دارند چنان فخر و مباهاتی به آن می كنند كه آدم خیال می كند پنی سیلین را كشف كرده اند. بارها اتفاق افتاده است كه با دوستی بوده ام و در حضور شخص ثالثی محتویات جیب را بر ملا 
كرده ام و دوستم به جای من تا بناگوش قرمز شده و پرخاش كرده است كه چرا آبروی خودم را می ریزم. همچنین دفعه هزارم بود كه می دیدم یك نفر چیزی می خرد و تمام اهل خانه را جمع می كند و به آنها سفارش می كند كه قیمت خرید را دو برابر بگویند. همین چند روز پیش از بچه ای كه از دست پدرش كتك می خورد وساطت كردم. بیچاره بچه گناهش این بود كه حضور عده ای گفته بود ظهر «شیربرنج» خورده ام و دوست دیگری دارم كه از ترس زبان درازی بچه اش آبگوشت و اشكنه و تمام غذاهای ذلیل و ضعیف را به عنوان جوجه به پسر سه ساله اش معرفی كرده و در نتیجه وقتی از بچه می پرسند ناهار چی می خوری، بدون تأمل جواب می دهد. جوجه. 
   تصادفاً این بچه بینوا هم یك روز از پدرش كتك مفصلی می خورد و علت این بود كه ضمن صحبت از ناهاركه مثل همشه «جوجه» بود جلوی آدمهای غریبه گفته بود «نون توی جوجه تیلید كردیم». صدای فریاد عمه جان از نقطه دوردستی رشته افكار را پاره كرد. تقاضا داشت كه یك نفر برود پشت اورا لیف بزند. بعد از چند دقیقه خواهر شمس الملوك با دستور سری و اكید معطل كردن عمه جان در حمام قرولند كنان از اتاق بیرون رفت. نیم ساعت بعد وقتی دوباره ابوالفتح خان و زنش به پز دادن مشغول بودند عمه جان با صورت سرخ مثل لبو وارد اطاق شد. به زور توی دهن او گذاشتند كه مایل است به خانه برگردد. خود ابوالفتح خان از جا پرید و رفت خیابان یك تاكسی دم خانه آورد. درتمام مدت غیبت او زن و خواهر زنش برای منصرف كردن عمه جان از صحبت قیمت خانه، هزار جور پرت و پلا گفتند. و تمام اخبار تازه و كهنه تصادفات و خودكشیهای روزنامه را برای او نقل كردند وقتی تاكسی حاضر شد عمه جان را با سلام و صلوات بلند كردند. از همه خداحافظی كرد. میزبانان نشستند و نفس راحتی كشیدند. ابوالفتح خان عرق از پیشانی پاك كرد. چند لحظه بعد عمه جان از توی حیاط شمس الملوك را صدا زد. شمس الملوك پنجره را باز كرد. عمه جان فریاد زد. 
  راستی شمس الملوك جون سنگ پا افتاد توی چاهك حمام دنبالش نگردید ....بدهید درش بیاورند، ، بعد یك پنجره سیمی هم روی این سوراخ بگذارید.....
چشم عمه جان، همین فردا می دهم درستش كنند چشم....
عمه جان فریاد زد. 
آره ننه جون یك پنجره سیمی كه قیمت نداره، شما كه پنجاه و هفت هزار تومان پول این خانه را دادید، این سه چهار تومان هم روی آن.



برچسب ها: ایرج پزشکزاد، ننگ بی پولی، داستان، کوتاه، طنز، خنده دار،
ارسال توسط محمد حسین محمدی
آرشیو مطالب
نظر سنجی
اشعار کدام شاعر پارسی را می پسندید؟









پیوند های روزانه
امکانات جانبی

قالب وبلاگ