تبلیغات

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بوستان پارسی - داستان کوتاه « افسوس دره ها ، افسانه قله ها »
برای مشاهده ی این داستان کوتاه به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.

در اتاق را باز  کرد ؛  با بی حالی تمام و با قدم های نا شمرده ای مستقیم به سوی رایانه ی اتاق می رفت. اتاقش گویی بازار شام بود . کتش را روی تخت خواب چوبی اش انداخته بود. کمی جلوتر کتابخانه چوبی بزرگی به رنگ قهوه ای سوخته ، کنار میز رایانه اش خود نمایی می کرد.کتاب هایی که به خاک خوردن عادت کرده بودند. اتاقی با دیوار کوب های قهوه رنگ که درون آن وسایل با هماهنگی تمام چیده شده اند و همه ی آنها تقریبا قهوه ای رنگ ست شده بودند.

قاب عکس قول پیکری از هنر پیشه مورد علاقه اش بر روی دیوار نصب شده بود. به میز رایانه که رسید ، دستانش را بالا برد و بدن درشت و پهن خود را کششی داد و روی صندلی نو و زرد رنگ خود نشست، جوری تکیه داده بود که صندلی تقریبا زاویه ای خوابیده به خود گرفته بود، همانطور که تکیه داده بود ، دست راستش را دراز کرد و رایانه اش را روشن کرد.

ناگهان به فکر فرو رفت ؛ به فکر هر اتفاقاتی که از صبح تا آن ظهر ظاهرا زیبا برایش اتفاق افتاده بود. از درس و مدرسه حس تنفر داشت ، اما تا حدودی حق داشت. آنطوری که او در لپ تاپ و تبلت و موبایل و هزاران امکانات دیگرش غرق شده بود ، هر کسی در آن وضعیت بود ، معلوم نبود فرصت برای خواب شبش هم پیدا می کرد یا نه.

آن روز تنها روزی بود که از شیطنت هایش در مدرسه خبری نبود. حال و حوصله ی زندگی را از دست داده بود.انگار انگیزه ای نداشت. ناگاه به یاد نمره ی ناجوری افتاد که در امتحان شیمی هفته ی پیش گرفته بود؛ اما با روشن شدن رایانه اش همه ی این افکار و نگرانی ها به باد فراموشی سپرده شدند.

دستی بر شکمش کشید، در حالی که شکم و پهلو های باد کرده اش ، نمی گذاشت راحت روی صندلی بنشیند. لباس راحتی بر تن داشت، پیراهن آبی رنگی که همه ی نقش و نگار های مختلف را روی خود داشت و بیشتر شبیه لباس های زنانه بود.

رایانه اش که روشن شد ، به جهان دیگری سفر کرد؛ به اینترنت که قدم می گذاشت دیگر در خودش نبود ، باز هم سفری سه ساعته را فارغ از امتحان دو روز بعدش ، آغاز کرده بود. باز هم وارد فیس بوکش شده بود. آرام آرام، همان چهره خسته و بی حال ، به چهره ای خندان تبدیل می شد. عکس های بی حجاب زنان جوانی که مثلا با آنها دوست بود

هر چند ثانیه ، صدای خنده اش گوش فلک را کر می کرد. تعداد دوستی هایش سر به فلک زده بود. ناگهان ؛ در اتاق باز شد، پدرش بود که وارد اتاق شد. نگاهش به سوی پدرش که عینک ته استکانی و درشتی بر چشم داشت افتاد. پدرش همچنان که به سمت تک صندلی کنار تخت خواب اتاق می رفت ، گفت : «چی کار می کنی پسرم ، امروز درسات چطور بود؟» او هم صندلی رایانه ی خود را چرخاند و رو به پدرش کرد و گفت:«آره بابایی ... مرسی خوب بود» پدرش گفت : « امیر جان فردا که امتحان نداری ؟ » گفت :« نه ... اما پس فردا امتحان فیزیک دارم» پدر با تغییر لحن واضح و متعجبی گفت :«اِ...پس چرا پشت کامپیوتری ... با این وضع ، من امیدی به نمرات تو ندارم... هر روز داره وضعت خرابتر میشه... بابا از این کامپیوتر دست بکش ... یکم به درسات برس» امیر با بی حالی گفت:«باشه بابایی یه ذره هم کار کنم بعد درسمو بخونم» پدرش گفت : «آخه چی کار می کنی که اینقدر مشغول می شی؟ آخرش نفهمیدم این چی چی بوک و اینطور چیزا برای چیه ؛ اصلا چه فایده ای داره! »امیر گفت : «فقط واسه تفریح... همین ... واسه سرگرمیه» پدر گفت : «ای بابا... صد بار بهت گفتم اینا فقط برای آدمای بیکاره که از علافی توی خیابون دست برداشتن اومدن اینجور جاها علافی کنن.. همین » امیر با لحنی بدتر گفت :«آخه بابا یه تفریح درست و حسابی نداریم که ... چی کار کنم؟...تازه شم دیگه یکم زیادیه به اینترنت بگی علافی...» پدر بیشتر از کوره در رفت و گفت:«چرا تفریح نداری؟ این همه کلاس و بازی و اینطور چیزا... به خدا ما هم همسن شما بودیم، نه چی چی بوک داشتیم ، نه موبایل ، نه کامپیوتر ؛ هر دو هفته یه بار یه مجله می خریدیم هیچ کدوم از این مشکلا رو هم نداشتیم ، به درسمون هم می رسیدیم. اما الان امثال همون آدم های علاف قدیم ، اسمشون رو گذاشتن آدم با کلاس ، اومدن اینجور جا ها ، با ناموس مردم شوخی می کنن...دوستی می کنن... به خدا هیچ چیزی مفیدی توی اینجور سایتا نیست» امیر گفت:«خب شما هم خیلی بد بین شدید بابا ... همه جاش که بد نیست... من هم که سراغ جا های بدش نمی رم» پدر گفت :«نمی گم همش بده ؛ می گم وقت تلف کردنه ، به خدا هیچ فایده ای نداره ، واسه تو که امتحان داری وقت باید با ارزش تر از این حرفا باشه... اسرافه به خدا...» امیر گفت :«خب تفریح تفریحه دیگه ، وقت  تلف کردنم باشه باز هم باید تفریح باشه» پدر گفت :«خب آخه تفریح یک ساعت ، دوساعت در روز آخه روزی پنج ساعت هم مگه تفریح میشه؟؟ تازه تفریح باید برای کسی توی سن و سال تو ، سالم باشه... پشت کامپیوتر هم که می شینی دیگه اصلا خسته نمی شی... 17 سالته نمی تونم مجبورت کنم که درس بخونی اما انتخاب با خودته ببین اونایی که توی این شبکه ها هستن ، به جایی می رسن...یکی شون هست که یه جا موفق شده باشه؟؟ یه نفرشونم یه جا موفق نشدن... می تونی بری بگردی ببینی...پس ببین خودتو تو چه جا هایی انداختی.» امیر به فکر فرو رفت ؛ یاد زمانی افتاد که همه چیزش سر جایش بود، درسش ، زندگی اش ، اخلاقش همه ساده و سالم بود... دیگر از خودش بدش می آمد. ورزش را هم سال قبل کنار گذاشته بود. پدرش با افسوس گفت :«آره امیر جان ... خودتو دستی دستی انداختی توی دره...فقط خودت می تونی بیای بیرون»

امیر همچنان ساکت بود.در چهره اش غمی پدید آمده بود که شروعش با او بود و پایانش با خدا...آفتاب آن ظهر زیبا ، داشت غروب می کرد و شب داشت به آرامی از افق ، نور ها را ذره ذره جارو می کرد. آسمان داشت به پاکی شب نزدیک تر می شد که ناگاه پدر امیر برخاست... با آرامی و با قدم های شمرده اتاق او را ترک کرد ... گویی او هم مانند شب ، افکار امیر را با خود جارو کرد و برد.

پایان




طبقه بندی: داستان،  نثر، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، افسوس، افسانه، قله ها، شبکه های اجتماعی، دره ها،
ارسال توسط محمد حسین محمدی
آرشیو مطالب
نظر سنجی
اشعار کدام شاعر پارسی را می پسندید؟









پیوند های روزانه
امکانات جانبی

قالب وبلاگ